عمر خیام، فقط شمارِ سال‌ها نیست؛ وزنِ آگاهی است
عمر خیام، فقط شمارِ سال‌ها نیست؛ وزنِ آگاهی است
خیام به ما نمی‌آموزد که جهان را از پنجره‌ی حساب بگذریم، او از پنجره‌ی یقین می‌گذرد، آن‌جا که عدد ناگهان به راز بدل می‌شود

یادداشت مسعود طولابی / افق لرستان.عمر در نگاه او نه نُتِ زمان، که نبضِ معناست هر لحظه، یک گره می‌خورد میان بودن و فهمیدن.
می‌گویند از او سخنِ شک می‌ماند، اما حقیقت این است که شکِ خیام، شکِ مردد نیست؛ شکِ بیدار است. شکِ او در پیِ خاموشی نیست، در پیِ روشنایی است. او با عقل تا دوردست می‌رود، با دل تا لبه‌ی حضور می‌ایستد، و بعد نه با فریاد، با سکوتِ سنگین می‌گوید:جهان را می‌شود فهمید، اما نه با آن فهمی که آدم را از خودش جدا کند. آدمی اگر تنها بنگرد، گم می‌شود. اگر بنوشد حقیقت، درمی‌یابد که زمان از بیرون نمی‌گذرد، از درون عبور می‌کند.
عمر خیام را باید در حالِ آگاه دید: همان لحظه‌ای که انسان، در میان رفت‌وآمدِ روزها، یک‌بار به خودش برمی‌گردد و می‌فهمد هرچه می‌پنداریم داریم، در حقیقت امانتی‌ست که روزی پس داده می‌شود.
پس باید نیک زندگی کرد نه برای فرار از فنا، برای آشتی با معنا.
نه چون مرگ پایان است، چون مرگ آینه است: هرچه پاک‌تر نگاه کنی، تصویرِ روشن‌تر می‌بینی.
خیام وقتی از گذرِ جهان می‌گوید قصدِ نومیدی ندارد؛ قصدِ بیدارکردنِ سبک‌بار شدن دارد.
او می‌خواهد ما از بتِ آینده و ترسِ گذشته عبور کنیم. اگر قرار است گذشت باشد، بگذار گذشت، ما را خرد کند نه بشکند؛ بگذار از دلِ دگرگونی، راهِ روشنِ مهر بیرون بیاید.
آدمی در نگاه خیام، آزموده می‌شود تا بفهمد:زندگی یک مسابقه نیست، یک مراقبه است.
و عمر این طولانی‌ترین کلمه‌ی انسانی جز با تَسلیمِ عاشقانه در برابر حقیقت،کوتاه یا بلند نمی‌شود.
پس عمر خیام را باید چنین خواند:
نه در تقویم، نه در نسخه‌های ترس،
بلکه در آینه‌ی دل؛در جایی که عقل به زانو می‌افتد و عرفان، آرام می‌گوید:
ببین هستی از تو عبور نمی‌کند، تو از خودت عبور می‌کنی…