یادداشت مسعود طولابی / افق لرستان،در روزی که جهان باید تولدش را جشن بگیرد، خبر خاموشیاش رسید؛ و چه تراژدی بزرگتر از آنکه خورشید در روز تولدش غروب کند. بهرام بیضایی، کارگردان، نمایشنامهنویس، پژوهشگر و اندیشمند، نه تنها هنرمندی بزرگ، که حافظهی زندهی تاریخ و اسطورهی ایران بود.
بیضایی از همان آغاز، هنر را میدان پرسشگری دید، نه تکرار. در آثارش، تاریخ و اسطوره با اکنون به گفتوگو مینشستند؛ از مرگ یزدگرد تا باشو غریبه کوچک، از چریکهتارا تا سگکشی، هر اثرش آینهای بود که جامعه را وادار به تأمل میکرد. او با قلم و دوربینش، روایتهای رسمی را به چالش کشید و صدای فراموششدگان را به صحنه آورد.
بیضایی تنها فیلمساز نبود؛ او معمار اندیشه در هنر بود. نمایشنامههایش چون پهلوان اکبر میمیرد، سهرابکشی و مجلس ضربت زدن، نه فقط متنهای نمایشی، که بیانیههای فرهنگی بودند؛ بیانیههایی علیه فراموشی، علیه حذف، علیه سکوت.
او غریبهها را به صحنه آورد؛ شخصیتهایی که در جمع پذیرفته نمیشدند، اما حقیقت را نمایندگی میکردند. باشو، کودک جنگزدهی جنوب، در خانهی زنی شمالی پذیرفته شد و به نماد تفاهم ملی بدل گشت. این نگاه، هنر بیضایی را فراتر از زیباییشناسی، به میدان اخلاق و انسانیت کشاند.
بیضایی در سینما کمکار بود، اما هر اثرش وزنی داشت به اندازهی یک تاریخ. او تنها ده فیلم بلند ساخت، اما همان ده فیلم کافی بود تا نامش در کنار بزرگترینها بایستد. در تئاتر، دهها نمایشنامه نوشت که بسیاری هرگز مجال اجرا نیافتند، اما هر کدام سندی است از دغدغهی او برای هویت ایرانی.
او پژوهشگر فرهنگ و اسطوره بود؛ کتابهایش دربارهی نمایش در ایران، تاریخ نمایشنامهنویسی و ریشههای اسطورهای روایت، همچنان منابعی بیبدیلاند. بیضایی نه فقط هنرمند، که مورخ و فیلسوف هنر ایران بود.
مرگ او، پایان یک حضور جسمانی است، اما آغاز ماندگاری پررنگتر نام و اندیشهاش در حافظهی فرهنگی ماست. او عاشق ایران بود، عاشق زبان فارسی، عاشق درختان کهنسال این سرزمین. و چه تلخ که در غربت چشم بست، اما میراثش همچنان در قلب ایران میتپد.
بیضایی به ما آموخت که هنر، زیستگاه پرسش است؛ که فرهنگ، خاطرهای ایستا نیست، بلکه میدان زندهی گفتوگوست. او نشان داد که هنرمند واقعی، نه سرگرمکننده، که بیدارکننده است.
امروز، با رفتنش، جای خالیاش پرنشدنی است. اما هر بار که باشو را میبینیم، هر بار که مرگ یزدگرد را میخوانیم، هر بار که پهلوان اکبر بر صحنه میمیرد، بیضایی دوباره زنده میشود.
نام او، نه یک دوره، بلکه یک معیار است؛ معیاری برای سنجش هنر، اندیشه و صداقت. بهرام بیضایی، بزرگمرد فرهنگ ایران، رفت، اما صدایش همچنان در گوش تاریخ میپیچد:
در من هیچ عنصر قهرمانی نیست. و همین بیقهرمانی، او را به قهرمان جاودان هنر ایران بدل کرد.





































امین
تاریخ : ۷ - دی - ۱۴۰۴روحش شاد